تعطیلات بی برنامه
دو روز تعطیلی بعد از روزهای شلوغ ...
عجیب است که شلوغی ماه های اخیر باعث شد که چهارشنبه بفهمم که دو روز تعطیلی در ژیش داریم به همین خاطر هیچ برنامه ای ندارم برایشان...
تفاوتشان با تعطیلات گذشته در این است که هیچ کار عقب افتاده ای ندارم که باید انجام دهم . نه امتحانی و نه پروژه ای....
دو روزی که برای گذراندن است...
روحم خسته است و طبیعت را نیاز دارد. این را به خوبی می دانم. همت سفر ندارم اما...
شلوغی ترافیک را تحمل نمی کنم مگر در کنار دوستی باشم .
دلم کسی را می خواست که برایم برنامه بریزد و مجبورم کند ازین خانه نشینی دست بردارم.
بدعهدی ها و بدقولی هایم دوستانم را رنجانده و دیگر کسی روی من حساب نمی کند و برنامه ای با من ندارد.
اما دلم می خواهد کسی بود که کمکم می کرد . دوستانم مهربانند و فکر می کنند من از پس مدیریت زندگیم بر می ایم ولی واقعا به اقتدارشان نیاز دارم.
تنها راه ظاهر شدنشان در چهارچوب در است بی خبر و اینکه مجبورم کنند تا برنامه ای داشته باشیم...
افسوس که همه شان زیادی مهربانند و مبادی اداب...
توگی گرگ و میش صبح گاهی چشمم را گشودم و دلم می خواست کسی جایی منتظرم بود.
هیچ کس هیج کجا...
خواب و باز هم خواب...
طبیعت تنها راه نجاتم است....
این چند ساعت باقیمانده را باید استفاده کنم..
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ق.ظ توسط دیبا
سهشنبه ٤ بهمن ،۱۳٩٠

¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٢ ب.ظ توسط دیبا
سهشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸
می گفت:خیلی فرق است بین آدمی که از جلسه امتحان بیرون می آید و می گوید سئوال ها سخت بود و کسی که می گوید چرا سئوال ها سخت بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ توسط دیبا
سهشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۸
یک بغضی هست که اون ته ته دلمه و اصلا بهش اجازه نمی دم بیاد بالا.
فکر می کنم دیگر زمان احساسی برخورد کردن با قضایا گذشته ولی می بینم که هردم داره بر حجمش افزوده میشه
زیادم هست دلایلش و متفاوت
ولی الان وقتش نیست
نمی خواهم با والدم تصمیم بگیرم ولی بالغم هم کاملا مطیع و تحت فرمانش است.
اینجا نوشتم که اگر یک روز این بغض اونقدر گنده شد که تمام وجودم را پر کرد و از پا انداختم یادم بیفته که خودم نگذاشتم بیاد بالا.
کاش بتونم....
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ب.ظ توسط دیبا
پنجشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٧
توئ کدومی ؟
می گفت : بعضی آدم ها هرجا که می روند شادی می آفرینند و بعضی وقتی از جایی می روند.¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٠ ق.ظ توسط دیبا
جمعه ۱٤ تیر ،۱۳۸٧
و سمرقند اغاز شد...
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٦ ب.ظ توسط دیبا
یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧
چقدر اینجا مهجور مانده ؟
و توی این مدت چقدر زندگیم تنوع داشته است .
و چقدر حرف که دلم می خواهد با دیگران سهیم شوم.
و چقدر کار که باید انجام داده شود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط دیبا
چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦
یک قدم کوچک
می گفت : تو اگر یک قدم کوچک برداری هزاران نفر که آن قدم را برنداشته اند با تو به مخالفت خواهند کرد و تو را می ترسانند. قدمت را بردار با اطمینان به اینکه تو شجاعت قدم برداشتن را داری .¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٢ ب.ظ توسط دیبا
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦
هنوز هم آدم ها می گویند و باز می گویند .
ولی این گوش من است که حساسیتش را از دست داده و یا شاید روحم که دیگر تغییر اهمیتی برایش ندارد.
مثل همه آدمها من هم عوض شدم .
خوب و بدش را نمی دانم .
فعلا دوره شک و تردید است به آنچه می بینم و می شنوم .
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢۸ ب.ظ توسط دیبا
شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٦
۴.۴۰:ستاره ها
وقتی از پنجره کوچک هواپیما پایین را نگاه میکنی شهر در شب پر از ستاره است... وقتی روی زمینی فقط ستارههای آسمان را میبینی و غافلی از این همه ستاره کنارت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۸ ب.ظ توسط دیبا
